تور یک جنگنجو است و دشمنانش دشمنان خدایانند او از همه خدایان و انسان ها نیرومند تر است به او تور ایزیر یا تور ارابه ران میگویند او سه چیز رزشمند دارد نخستین ان چکش میولنر است دومین چیز جالب و ارزشمند کمربند قدرت است که وقتی آنرا به کمر میبندد قدرت خداگونه اش دو برابر میشود شومین و ارزشمند ترین چیزی که دارد دستکش آهنین است هنگامی که چکشش را در دست میگیرد باید حتما آنها را پوشیده باشد شاید ذکر این نکته واجد اهمیت باشد که تور تنها خدایی است که در کتیبه های یادمانی وایکینگ ها نامش برده شده است.

تور یک جنگنجو است و دشمنانش دشمنان خدایانند او از همه خدایان و انسان ها نیرومند تر است به او تور ایزیر یا تور ارابه ران میگویند

او سه چیز ارزشمند دارد نخستین ان چکش میولنر است دومین چیز جالب و ارزشمند کمربند قدرت است که وقتی آنرا به کمر میبندد قدرت خداگونه اش دو برابر میشود سومین و ارزشمند ترین چیزی که دارد دستکش آهنین است هنگامی که چکشش را در دست میگیرد باید حتما آنها را پوشیده باشد

شاید ذکر این نکته واجد اهمیت باشد که تور تنها خدایی است که در کتیبه های یادمانی وایکینگ ها نامش برده شده است.

ماجرای برخورد تو با گیرود غول

طبق معمول مشکل از لوکی آغاز میشود ،یک روز لوکی لباس باز پوشیده بود و همچون پرنده در اطراف چرخ میزد وی وارد بارگاه گیرود شد بر لبه پنجره نشست و به داخل نگاه کرد.گیرود که دوست نداشت این پرنده او را نگاه کند به یکی از خدمتکارانش دستور داد پرنده را بگیرد ،خدمتکار شروع به بالا رفتن از دیوار کرد، لوکی وقتی متوجه شد که او به چه دشواری برای گرفتن او از دیوار بالا می رود برای آزار او تصمیم گرفت در لحظه آخر بگریزد که دیگر دیر شده بود و پای او در دست خدمتکار بود.

گیرود از چشمان لوکی فهمید که او انسان است و از او خواست که خود را معرفی کند ولی لوکی مقاومت کرد ،در نتیجه گیرود تصمیم گرفت او را شکنجه دهد تا به حرف بیاید به همین دلیل او را به مدت سه ماه بدون آب و غذا زندانی کرد.

در نهایت شکنجه های گیرود نتیجه داد و به لوکی گفت آزادی او در ازای آوردن تور به قلعه ی او بدون پتک، کمربند و دستکش است.

لوکی این درخواست را از تور کرد و او پذیرفت ،تور همراه با لوکی عازم دربار گیرود شد، آنها در مسیر خود در منزل یک غول مونث فرود آمدند و غول، این حقیقت که گیرود موجودی تشنه به خون است را به تور گفت و به او یک کمربند قدرت ،یک گرز و چند دستکش آهنی قرض داد،هنگامی که تور به رودخانه بزرگ تیمور رسید کمربند خود را بست و گرز را به دست گرفت و وارد رودخانه شد لوکی هم به کمربند تور چسبیده بود.

تور به دربار گیرود رسید او و لوکی را به آغل بزها هدایت کردند. در آنجا فقط یک صندلی وجود داشت تور روی این صندلی نشست ،صندلی شروع به بالا رفتن کرد، تور با چوبدستی که غول به او داده بود بر سقف فشار می آورد تا خود را پایین نگه دارد که ناگهان صدای شکستن و بعد از آن صدای جیغی به هوا برخاست ،دختران گیرود زیر صندلی رفته بودند و سعی میکردند تور را به سقف بچسبانند،او پشت آنهارا شکسته بود.

در اینجا یک شعر نقل قول شده:

فقط یک بار همه ی نیروی خود را به کار گرفتم

در دربارهای غولان

هنگامی که گیالپ و گریپ دختران گیرود

کوشیدند مرا به آسمان ببرند

سپس گیرود تور به تالار خود که با استفاده از دو آتش بزرگ روشن و گرم شده بود فراخواند ،به محض آنکه تور وارد شد گیرود یک انبر به دست گرفت یک شمش آهنی و قرمز داغ را به طرف تور پرتاب کرد ولی خوشبختانه تور دستکش آهنی پوشیده بود او آهن داغ را گرفت و به طرف گیرود پرتاب کرد ، گیرود برای حفظ جان خود سریع به پشت ستون رفت، شمش از ستون ،گیرود و دیوار پشت سر او گذشت و در اینجا داستان پایان یافت.

در تدوین مطالب بالا از منبع زیر استفاده شده است:

کتاب اسطوره های اسکاندیناوی، نوشته پیج ریموندایان، ترجمع عباس مخبر

تور ایزیر یا تور ارابه ران،خداوند جنگ (اسکاندیناوی )

شناسه مقاله:19779


Post navigation


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *